زندگی
زیباست ؛ نه در رویا بوسه زیباست ؛ نه برای هوس پرنده زیباست ؛ نه برای
قفس دوست داشتن زیباست ؛ نه برای لمس کردن ؛ برای حس کردن پس بدون چه کسی
تو رو دوست داره ؛ بخاطره خودت
***
ای دو چشمت سبزه زاران گریه
ات اشک بهاران میروم غمگین و نالان اشک غم دیگر نیافشان ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی در دل نامهربانم شوق ماندن می نشانی عاشق و چشم انتظاری
پاک و روشن چون بهاری هرچه گفتم باورت شد حیف از احساسی که داری چشمه ایی
خشک و سیاهم خسته ایی گم کرده راهم بگذر از من چونکه دیگر زشت و سرتاپا
گناهم
***
ترسم آخر در کنارم خسته
وآزرده گردی با همه خوبی و پاکی در خزان پژمرده گردی میروم تا نشنوم آواز
باران دو چشمت میروم چون می هراسم شعله ایی افسرده گردی ای که در خوبی و
پاکی چلچراغ آسمانی قلب سردم را چه بی حاصل به سویت میکشانی قصه تلخ مرا
کاش از نگاهم خوانده بودی من گنهکارم تو خوب و مهربانی
***
منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادث
غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که
دوستدار تو هستم.
***
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي
كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما
آسمان كي بسته خواهد شد
***
گناهم را نميدانم، تقاصم را سبکتر کن، مرا اين گونه آزردن، خدا را خوش نميآيد، مرااز غم رهايم کن، جوابي ده مرا يارا که اين سان بودن و مردن، خدا را خوش نميآيد
بگو جانا گناهم چيست که اينگونه سزاوارم؟ که هر شب خون دل خوردن خدا را
خوش نميآيد، دلي پر درد و آه دارم، که آن را غرور من بها دار زير پا بردن خدا را
خوش نميآيد...
***
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه
هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان
***
بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب... بوسه يعني مستي از مشروب عشق... بوسه يعني
لذت دل دادگي... لذت از شب . لذت از ديوانگي... بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...
طعم شيريني به رنگ سادگي... بوسه يعني آغازي براي ما شدن... لحظه ي با دلبري
تنها شدن... بوسه سرفصله کتاب عاشقي... بوسه رمز وارد دلها شدن... بوسه آتش مي
زند بر جسم و جان... بوسه يعني عشق من با من بمان
***
بخار قهوه می داند
که پیچیده بود دوره چشمهایت
که من فقط ٬توی چار چوب خودم قمار کرده بودم
ریتم این میز چوبی را تو بر هم زدی
و پایه های من هنوز درد می کند
باد شمال بود و اردیبهشت امسال
کف دستهایت را می خواستم
با نشانه ای از دریا
بخار قهوه می داند
که فنجان پهلو گرفت
کنار خون و نمک
که هوا طو فانی شد
و من .....
بخار قهوه می داند
حباب در می آمد از دهانم
و کف دستهای تو آبی برای نفس کشیدن نداشت
کافی ست خوابم ببرد
فردا
سوار بر اسب آرزو هایم می شوم
و از دیار خاطرات تو
سفر خواهم کرد
ولی پایه های من
هنوز درد می کند